تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ نبود


خدا بود و دیگر هیچ نبود

 
 
إِلَهِي إِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولٍ وَ مَنْ لاذَ بِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ
 
خدایا! آنكه به تو معروف گردد، ناشناخته نيست،آنكه به تو پناه آورد، خوار و درمانده نيست،و آنكه تو، به او روي عنايت آوري برده ديگري نيست
 
 
برای مشاهده بهتر وبلاگ از مرورگر  Mozilla Firefox
استفاده نمایید.
با تشکر
نوشته شده در شنبه 1390/08/14ساعت 22:5 توسط پریناز| |

فاطمه یعنی شرف،یعنی حجاب

فاطمه فخر زنان، روز حساب

فاطمه یعنی رضای کردگار

شاهکار  خلقت  پروردگار.


تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است

از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند

پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.

روزت مبارک

نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 0:3 توسط پریناز| |

حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است؛
باز هم همان حکايت هميشگی ...
پيش از آنکه با خبر شوی٬ لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود ...
آی ... ای دريغ و حسرت هميشگی!
ناگهان چقدر زود دير می شود

امیدوارم مسیر عروجمان به سمت باری تعالی

این چنین نورانی باشد

به شرطی که

  با زندگی مشروع و مطابق عقل و منطق عین جدی گرفتن حیات زودگذر دنیوی بتوانیم برای حیات ابدی اخروی هم برنامه ریزی کنیم . مشکل اصلی انسان برای دست‏ یافتن به حیات متعالی جاذبه حیات دنیوی است . جاذبه‏ های حیات دنیوی امکان دارد که هر انسانی را چنان به خود مشغول کند که اصلا به یاد آخرت و زندگی دیگر نیفتد

پس در سال جدید آرزو می کنیم تا خداوند ما را از غافلان قرار ندهد


نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 21:21 توسط پریناز| |

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

سالها هجری و شمسی همه بی خورشیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است

فصلها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعتها ثانیه ها

از همین روز همین لحظه همین دم عیدند

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در جمعه 1390/12/26ساعت 15:14 توسط پریناز| |

بنویسید به دیوار سکوت ، عشق سرمایه هر انسان است.

بنشانید به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه شیطان است.

و بدانید که فردا دیر است. و اگر غصه بیاید امروز، تا همیشه دلتان درگیر است.

پس بسازید رهی را که کنون ، تا ابد سوی صداقت برود ،

و بکارید به هر خانه گلی ، که فقط بوی محبت بدهد!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 10:14 توسط پریناز| |

ای مرغ سحر عشق ز پرواانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و اواز نیامد 

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

ان را که خبر شد خبری باز نیامد


نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت 21:14 توسط پریناز| |


خدا را دیده ای آیا...؟


تو آیا دیده ای وقتی شبی  تاریک

میان بودن و نابودن امید فردائی

هراسی می رباید خواب از چشمت

کسی ، خورشید و صبح و نور را

در باور روح تو می خواند

و هنگامی که ترسی گنگ می گوید؛ رها گردیده ، تنهایی

و شب تاریکی اش را، بر نگاه خسته می مالد

طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند

کلام گرم محبوبی

کمی نزدیک تر از یک رگ گردن،

به گوشت با نوای عشق می گوید:

غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی

 تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما،

ته قلبت پشیمانی

و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز گردی

نمی دانی که در را بسته او یا نه؟

یکی با اولین کوبه، به در ، آهسته می گوید:

 بیا ای رفته، صد بار آمده ، باز  آ

که من در را نبستم، منتظر بودم که بر گردی

  و هنگامی که می فهمی دگر تنهای تنهایی

رفیقی، همدمی ، یاری کنارت نیست

و می ترسی که راز  بی کسی را با کسی گوئی

یکی بی آنکه حتی لب گشائی

به آغوشی ،تو را گرم محبت می کند باعشق

  تو آیا دیده ای

وقتی که بعد از قهر و بد عهدی

 به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی

 به یک قد قامت زیبا، تو می آیی

 به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ، راه  خواهد داد

و می پوشاند او اسرار عیبت را

و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را پاک خواهد کرد

جواب آن سلام آخرت را ، برتو خواهد داد

و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول  خطی

 خدا را دیده ای آیا ؟

 ........................



نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/03ساعت 19:53 توسط پریناز| |

نوشته شده در جمعه 1390/11/28ساعت 17:44 توسط پریناز| |

این منم پروردگار مهربانت....خالقت...اینک صدایم کن مرا...با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را........با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام........آیا عزیزم حاجتی داری؟

به نجوایی صدایم کن..بدان آغوش من باز است..بگو جز من کس دیگر نمیفهمد

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 20:28 توسط پریناز| |

نوشته شده در شنبه 1390/11/22ساعت 15:49 توسط پریناز| |

به: شما

تاریخ : امروز

از: خالق

موضوع : خودت

عطف به : زندگی




من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره میكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی، برای رفع كردن آن تلاش نكن .


آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نكن .

در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه الان در زندگی ات وجود دارد تمركز کن .

ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است.

شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی : به مردی فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری :

به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی :

به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایلها پیاده بروی :

به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شكر گذار باش .
در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند.

وقتی متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آینه میشی :


به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند .  

نوشته شده در شنبه 1390/11/22ساعت 15:46 توسط پریناز| |

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:

سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی…

اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و

هنوز هم دوستت دارم.

نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت 22:31 توسط پریناز| |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد

                                نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد ....
و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت 22:17 توسط پریناز| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت